ديشب داشتم با يكي از دوستان تلفني صحبت مي كردم و حين مكالمه يك نظريه اي در مورد ازدواج صادر كردم، به شرح زير. البته بايد بگويم كه اين نظريه ممكن است برهان خلف هاي بسياري داشته باشد ولي به هر حال در مورد من كاربرد دارد.
به نظر من، ازدواج ماحصل خستگي ممتد دو نفر در (از) يك رابطه دوستي است. يعني شما لزوماً عاشق طرف مقابل تان نيستيد، بلكه از موارد زير خسته شده ايد:
-
از اينكه برويد رستوران، سينما، تئاتر و پارك. بطور كلي از اتلاف وقت تان -كه با زياد شدن سن روز به روز برايتان مهم تر مي شود- خسته شده ايد. تصميم مي گيريد ازدواج كنيد تا اوقاتتان را خيلي راحت تر با طرفتان بگذرانيد.
-
از اينكه دوست تان (و احياناً خودتان) هميشه زير سايه سنگين محدوديت هاي خانواده است خسته شده ايد. تصميم مي گيريد ازدواج كنيد تا جلوي تلفن هاي ۹ شب به بعد ننه باباها را بگيريد.
-
وقتي مي نشينيد و با خودتان فكر مي كنيد، متوجه مي شويد ديگر حوصله نداريد با شخص جديدي و احياناً ادا اطوارهاي جديدي آشنا شويد، و يا اينكه اصلاً امكان ايجاد آشنايي جديد هم نداريد، و لذا به آنچه داريد اكتفا مي كنيد و تصميم مي گيريد ازدواج كنيد.
-
خسته مي شويد از اينكه روابط جنسي پيش از ازدواج محلي از اعراب ندارد. از مهرورزي در ملا عام و اماكن كلاسيكي از جمله نيمكت متروك پارك، سينما و يا ته تاكسي متنفريد. و از سيستم استرس زاي خونه خالي هم خسته شده ايد. تصميم مي گيريد ازدواج كنيد تا در قالبي مقبول مهرورزي كنيد.
-
و در نهايت اينكه از زندگي با پدر مادرتان خسته شده ايد و تصميم مي گيريد ازدواج كنيد.
اینهایی که گفتم به این معنی نیست که شما از طرفتان بدتان می آید و یا اینکه مجبورید ازدواج کنید، بلکه صرفاً منظورم این است که ازدواج لزوماً یک فرایند ضربتی نیست. آدم هیچوقت در رابطه اش به جایی نمی رسد که مطمئن باشد طرفش بهترین انتخاب برای ازدواج است. بلکه آدم به جایی می رسد که می خواهد ازدواج کند و بعد آن موقع با آدم دم دستش این کار را انجام می دهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 8:16  توسط مهندس خسته
|
