ساعت چهار صبح بود و توی فرودگاه امام از یک صف به صف دیگری رانده می شدم. فقط یکی از چمدانهایم آبرومند بود و دیگری را شب قبلش از توی کمد بابام پیدا کردم. طبعاً پدرم می گفت چمدان بسیار خوبی است و انگلیسی است و توپ بزنی نمی ترکد. مشخص شد که نیازی به توپ زدن نداشت چرا که یک شکاف دو وجبی در کنارش کشف شد. چاره ای نبود، دور خانه را دنبال جوالدوز گشتیم ولی خبری نبود. اصولاً چرا در قرن بیست و یکم کسی ممکن است در خانه اش جوالدوز نگهداری کند؟ البته پدرم مدعی بود که جوالدوز داریم ولی مادرم گمش کرده است. مادرم هم به پدرم فحش می داد که چرا انقدر خوشحال است که من دارم می روم. فردای آن شب و حین عبور از زیر کلام الله مجید یک سوراخ سه وجبی دیگر نیز در چمدان پیدا شد و زیپش نیز در رفت. یکهو یادم افتاد که در فرودگاه امام دستگاههایی است که چمدان را سلوفون پیچی می کنند. خلاصه اینکه در صف کارت پرواز بودیم با دو چمدان متناقض. اگر احمق دیگری چنین چمدانهایی داشت مسلماً من می گفتم که خب بی شعور به جای اینکه یک چمدان گران بخری و یک چمدان پاره را سلفون پیچی کنی می رفتی و دوتا چمدان عادی می خریدی. من چون عجله داشتم و ناگهانی بلیط پیدا شده بود مجبور شدم بلیط KLM بخرم و لذا ۲۰۰ تومنی بیشتر سلفیدم. با خودم گفتم احتمالاً در این پرواز همسفران همه مدیران عالی رتبه شل و توتال خواهند بود. با دیدن غریب غربتی های وطنی به اشتباهم پی بردم. به این نتیجه رسیدم که همه ملت ایران رزیدنت کانادا هستند. باور کن برادر شوخی نمی کنم. همین افرادی که ما توی خیابان می بینیمشان و یک مشت شن هم بهشان نمی پاشیم همه شان هفت-هشت-ده تا پاسپورت کانادایی توی جیبشان بود. یک پیرمردی بود از اینهایی که هی انگلیسی می پرانند و به همه کمک می کنند و خلاصه ایرانی متمدن هستند؛ نه مثل من که کسی اگر ۴ صبح ازم سوال کند فقط پارس می کنم. این پیره مرده به هر کسی که کمک می کرد یک بیلاخ هم نشانش می داد. آخه مردک، حالا دوبار رفتی خارجه دلیل نشد که خودت و فرهنگت را با هم بفروشی. توی فرهنگ غنی ما بیلاخ یعنی چوب تو فلان جات. حالا من اگر ۵۵۵ سال هم توی بلاد کفر زندگی کنم بیلاخ برایم همین معنی را دارد. توی همین فکرها بودم که دیدم پیره مرده شروع کرده باهام صحبت کردن. نمی فهمیدم چی می گفت، فقط خدا خدا می کردم توی آن ساعت صبح بیلاخ نشانم ندهد. راستش را بخواهید من هم حالم چندان خوب نبود و ممکن بود یکهو می زدم له و لورده اش می کردم و به جای کانادا می رفتم زندان اوین. از همین جا به پیره مرده اعلام می کنم که: برادر عاقلانه ترین تصمیم زندگیت این بود که به من بیلاخ نشان ندادی.
چرا در یک فرودگاه بین المللی که شاید مثلاً زنانی از ۵۰ ملیت و نژاد مختلف حاضر باشند خیلی سریع می توان زنان ایرانی را تشخیص داد؟ این تشخیص توسط سه ابزار انجام می شود: موی مش کرده، کــــون گنده و لباس پلنگی. تمام زنان ایرانی هر سه مشخصه گفته شده، یا حداقل دوتایش را دارند. قسم می خورم که فقط با دیدن کـــــون می توانم تشخیص دهم بانوی مورد بحث ایرانی است یا خیر. آزمایشش نیز بدین صورت است: کــــــون زنان ایرانی همانند یک خربزه افقی است و علیرغم این نقیصه تمامی شان اصرار بر پوشیدن لباسهای تنگ دارند. مراتب شهود من پیشرفت هم کرده است چرا که می توانم برخی نژادهای دیگر را نیز شناسایی کنم: کــــون زنان آسیای جنوب شرقی همانند یک خربزه قائم است. کـــــون مهمانداران KLM نیز به فرمی است که با دیدنش تازه تعریف صحیحی از این عضو بدن پیدا می کنید.
پانویس: برادران ما این پست خرگوش و لاک پشت را محض خنده نگذاشتیم ها! این مساله واقعاْ جواب دارد و یک مساله تاریخی است که ملت را چند قرنی سرکار گذاشته بود. بهر حال کامنت ها نشان دادند که خوانندگان این وبلاگ هماهنگ با نویسنده هستند و به قولی خسته هستند. بهرحال چون خیلی مشتاق بودید جواب را می توانید اینجا ببینید.
